| ما اومدیمممممم |
| ساعت ٧:۱٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧ |
|
سلام به همه دوستان خوبم که باز هم این مدت که نبودیم جویای حال و احوالمون بودند...بالاخره بعد از یه تاخیر حدودا دو ماهه اومدیم... دقیقا روز بعد از عید قربان یعنی سه شنبه قرار بود مامان بزرگ کیارش از مشهد بیان پیشمون، پروازشون ساعت 11 شب نشست و ما هم رفته بودیم فرودگاه و کیارش هم مثل همیشه خوشحال...فردا صبحش هم که ما رفتیم اداره و کیارش هم رفت مدرسه...از اونجاییکه اداره مون 5شنبه ها تعطیله زیارت عاشورا رو روزهای چهارشنبه میخونیم پ.ن.1:کیارش خیلی مدرسش رو دوست داره و روزهایی که بهشون تکلیف میدن تا از راه میرسه اول اونها رو انجام میده بعد میره سراغ بازی و تی وی پ.ن.2: زمانه جون خیلی خیلی ممنون به خاطر اینکه به یاد من بودی و روز عید باهام تماس گرفتی
کلمات کلیدی:
|
|
| عید قربان مبارک |
| ساعت ۱:٠۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥ |
|
عید قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین، عید سرسپردگی و بندگی، عید نزدیک شدن دلها به قرب الهی، روز اوج و تجلی ایثار ابراهیمی، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کردیم قربانى کنیم تا سبکبال شویم. زندگیتان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم.
کلمات کلیدی:
|
|
| تولد |
| ساعت ٧:٢٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ |
|
مثل پارسال باز هم تولد کیارش در مهر ماه برگزار شد کیکش رو خودش انتخاب کرد و Snoopy بود باز هم مثل سال گذشته کیارش اینقدر برای بریدن کیک و باز کردن کادوها عجله کرد که کلی از کارهایی که قرار بود انجام بدم یادم رفت وقتی میخواست کیک رو ببره گفت اول میخوام با چاقو برقصم و بعد هم که رقصش تموم شد رفت کیکو برید مهمونهامون حدود 45-46 نفر بودند و همه هم کلی زحمت کشیده بودند و کلی ما و کیارش رو مشعوف کردند روز قبلش همراه بابا مهدی همه خریدها رو انجام دادیم و شام هم پلو با فسنجون و باقالی پلو با مرغ و بزقرمه درست کردم به هر حال به نظرم مهمونیه خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت...امیدوارم مهمونامون هم بهشون خوش گذشته باشه پینوشت 1: نمیدونم چرا کامپیوترمون دوربین رو نمیشناسه و هنوز نتونستیم عکسها رو منتقل کنیم پینوشت 2: مریم عزیزم، نگین جون و دوستان خوب بلاگفایی من نمیتونم واستون کامنت بذارم چون کد امنیتی رو به من نشون نمیده پینوشت 3: 4 آبان تولد ثمین عزیزم بود
کلمات کلیدی:
|
|
| بوی ماه مهر ماه مهربان+ بعداٌ نوشت |
| ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤ |
|
سلام دوستان عزیز و مهربون باز هم مهر از راه رسید همراه با بوی خوش مدرسه...چقدر این روزها دلم میخواست محصل باشم طبق معمول دیر اومدم و خبرهام بیات شدن اما به هر حال اینجا ثبتشون خواهم کرد از خبر جدید شروع میکنم که مدرسه ای شدن گل پسرم هست کیارش ما امسال وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و رفت پیش دبستانی و حال و هوای شروع سال تحصیلی رو بعد از سالها برامون به ارمغان آورد کیارش و دوستانش و مهدی و کیارش و دینا البته در مورد کلاس کیارش یک مشکلی پیش اومده و ما همچنان پیگیر هستیم که اگه بشه کلاسش رو عوض کنیم در مورد خبر بیات شده هم باید بگم 5شنبه 9 شهریور رفتیم سفر به ولایت پدر برای شرکت در جشن عروسی عمو هادی در مسیر رفتن به مشهد
کیارش و علیرضا یک هفته زودتر رفتیم برای اینکه کلی خرید داشتیم که گذاشته بودیم اونجا انجام بدیم و نتیجه این شد که 4 روز اول پدرمون حسابی دراومد و از صبح ساعت 9:30-10 می رفتیم بیرون تا 3 بعد از ظهر و عصرها هم از 5و6 تا 11- 12 شب تا تونستیم خریدهامون رو کامل کنیم نیلوفر-کیارش-علی کیارش هم همچنان دلباخته عروس خانم پ.ن.1: در پی جشن عروسی و جو گیر شدن بچه ها برای عروس و دوماد شدن نیلوفر دختر عمه کیارش بهش میگفت من میخوام باهات ازدواج کنم پ.ن.2: وقتی میرفتیم خرید کیارش رو با خودمون نمی بردیم ولی 2 بار مجبور شدیم ببریمش چون میخواستیم واسه خودش خرید کنیم و از اونجاییکه مراکز خرید پروما و الماس شرق شهر بازی و سرزمین عجایب داره مجبور بودیم یه سر هم به اونجاها بزنیم و یک بار هم بعد از مراسم با عمه و علی و نیلوفر رفتیم پ.ن.3: سینما 5 بعدی هم رفتیم که همون دقیقه اول ترسید و من و کیارش اومدیم بیرون بعداٌنوشت: امروز صبح (5/7/90) مامانم و خانم همسایشون که با مدیر مدرسه آشنا بودند رفتند مدرسه و بالاخره کلاس کیارش رو عوض کردند
کلمات کلیدی:
|
|
| عید سعید فطر مبارک |
| ساعت ٢:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸ |
|
سلام به همه دوستان عزیز، طاعات و عباداتتون قبول و عید هم پیشاپیش بر همه مبارک تقریبا اوایل تیرماه من و کیارش یک سفر یک هفته ای به تهران داشتیم و علتش هم ماموریت من بود که اینبار از بس کیارش گفت من دوست دارم بدونم ماموریت چیه و چه شکلیه از اول مرداد هم تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شد تا 12 شهریور و در نتیجه مهد هم تعطیل شد...البته من امسال به خاطر اینکه از 10 شهریور میخوایم بریم سفر فقط 5 روز نرفتم اداره و بقیه اش رو شیفت بودم و کیارش صبح ها میرفت خونه مامانم و با نگین و ثمین حسابی بازی میکرد و چون با هم کلاس ژیمناستیک میرفتند تمرین هم می کردند از حالا خوشحاله و روز و شبها رو میشمره که روز 5شنبه برسه و بریم مشهد باز هم عید سعید فطر رو به همه تبریک میگم و از طرف همه دوستان خوبم نایب الزیاره خواهم بود انشالله پست بعدی بعد از برگشتنمون از سفر خواهد بود با اخبار عروسی و عکس
کلمات کلیدی:
|
|
| نازنینم تولدت مبارک |
| ساعت ٧:٠٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳ |
|
سلام به همه دوستان خوب و مهربون به پنجمین جشن تولد کیارش نازم خیلی خیلی خوش اومدین هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد دلبندم سالروز شکفتنت مبارک بفرمایید کیک...نوش جان بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را فرزند نازنینم تولدت مبارک بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست من و بابا بینهایت دوستت داریم پ.ن.1: از ونجاییکه مرداد مثل همیشه، ماه سفرهای تابستونیه انشالله جشن تولد کیارش میمونه واسه بعد پ.ن.2: یادش به خیر 5 سال پیش مثل امروز چقدر استرس داشتم و در عین حال چقدر شاد بودم پ.ن.3:تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شده اما این هفته من شیفتم و صبح ها کیارش میره خونه مامانم پ.ن.4: برای بیشتر وبلاگهای بلاگفا نمیتونم کامنت بذارم چون کد امنیتی رو نشون نمیده
کلمات کلیدی:
|
|
| روز پدر مبارک+ماموریت مامان |
| ساعت ۸:۳۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸ |
|
بهترینها را برایت، بهترینها در نگاهت، آسمان را از برای با تو بودن دوست دارم پدرم نام تو تکیه گاه من است ، با بودنت باعث بودن من باش ولادت با سعادت مولای عاشقان امیر مومنان حضرت علی(ع) بر همسر مهربون و پدر شوهر خوبم هم مبارک باد پ.ن.1: هفته گذشته دوشنبه شب ساعت 10:20 رفتم تهران ماموریت بدون گل پسرم...خیلی برام سخت بود و همش بغض داشتم و چند بار هم تصمیم گرفتم با خودم ببرمش ولی چون یک روزه میخواستم برم دیدم صرف نداره و ممکنه خودش بیشتر اذیت بشه پ.ن.2: دیروز بهم میگه وقتی شما رو رسوندیم فرودگاه و برگشتیم خونه من خیلی گریه کردم چون دلم واستون تنگ شده بود پ.ن.3: مریم گلم از مهمون نوازیه گرمت خیلی خیلی ممنون این هم حسن ختام این پست برای اینکه بدون عکس نباشه...این عکس وقتی رفته بودیم مشهد گرفته شده
کلمات کلیدی:
|
|
| روز مادر +سفر مشهد |
| ساعت ۸:۳۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳ |
|
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد سبز باشی و دلت خانه پاییز مباد اول از همه روز مادر رو به مادر و مادر شوهر عزیز و مهربون و خوبم تبریک میگم 3 هفته پیش کامپیوتر ادارم طی یک اقدام انتحاری خراب شد و فرستادیمش مرکز کامپیوتر برای تعمیر و بعد از 2 روز بهم اعلام کردند هاردش سوخته و این یعنی فاجعه و اما سفرمون: دوشنبه 19 اردیبهشت راه افتادیم به سمت مشهد و عصر رسیدیم...کیارش هم از یک هفته قبلش برای رفتن روزشماری میکرد و کلی هم برنامه ریزی کرده بود واسه خودش...ما ساعت 7 رسیدیم و خواهر شوهرم هم که از گنبد راه افتاده بودند ساعت 9 رسیدند و حسابی جمعمون جمع شده بود...صبح سه شنبه هم خانم دایی من که خاله مهدی میشن و روز قبلش اومده بودند ایران قرار بود بیان مشهد و ما هم رفتیم فرودگاه دنبالشون که خاله مهربون و دختر خاله گلم رو هم که اومده بودند فرودگاه دیدم و توی همون 1 ساعت کلی بهم خوش گذشت عصرش هم یک سر رفتیم خرید که همسر مهربانم برای تولدم یک عدد مانتوی مجلسی خریدند و بعدش برگشتیم خونه ...چهارشنبه هم از صبح مشغول تهیه و تدارک رفتن به خواستگاری بودیم و البته صبحش یک سر رفتیم خونه خالم و یک ساعتی اونجا بودیم ولی متاسفانه نازنین جونم اداره بود و نتونستم ببینمش و چون کیارش رو هم با خودمون نبرده بودیم و بهمون زنگ زدند که کیارش داره گریه میکنه، ما هم زود برگشتیم پ.ن.1: عکسهای سفر انشالله در پست بعدی پ.ن.2: کیارش به شدت به عروس خانم علاقه مند شده و دائم تو خونمون حرف عروس عمو هادیه...برای همه هم توضیح داده که عروس عمو هادی قدبلند و خوشگل و شیک بود
کلمات کلیدی:
|
|
| سفرنامه 2 |
| ساعت ۸:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧ |
|
بعد از اینکه از سفر اولمون برگشتیم و برای اولین بار سال جدید رو توی شهر و خونه خودمون(البته در خواب
و
جمعه صبح هم اول رفتیم دریا و بچه ها حسابی بازی کردند و ما هم تا جایی که امکان داشت رفتیم توی دریا، بعد هم نهار و استراحت و عصر اول دوباره دریا و توی ساحل چند تا شتر بود با ساربانش برای سوار شدن، اول کیارش و باباش سوار شدند و بعد هم دینا و باباش، من و دختر خالم هم وسوسه شدیم و رفتیم سوار شدیم
نمیدونم تا حالا از نزدیک شتر دیدین یا نه؟ وقتی میخواد بلند بشه اول پاهای عقبش رو بلند میکنه که خیلی وحشتناکه چون آدم فکر میکنه الانه که سقوط کنه وقتی هم میخواد بشینه اول پاهای جلوش رو خم میکنه و باز هم در حال سقوطی
و اومدیم بارمون رو جمع کردیم و صبح زود روز ١٠ فروردین راه افتادیم و ساعتهای ۵/١-٢ رسیدیم خونه مامانم و نهارمون رو خوردیم و رفتیم خونه خودمون و ماجرای سفرهای نوروزیمون به پایان رسید
پ.ن.1: 4 اردیبهشت تولد خواهر خوبم بود که با تاخیر اینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در کمال صحت و سلامت در کنار خونواده اش زندگی خوبی داشته باشه...نسیم عزیزم تولدت هزاران بار مبارک پ.ن.2: اگر خدا بخواد قراره 19 اردیبشهت بریم مشهد...قراره به زودی جاری دار بشم و میخوایم بریم برای مراسم بله برون و عقد...کیارش از حالا داره روز شماری میکنه برای رفتن...از اینکه عموش میخواد داماد بشه خیلی خوشحاله و سفارش کت و شلوار واسه خودش رو هم داده ولی میگه نمیخوام خانمی که قراره زن عموم بشه پیشش بمونه بعد که عروسی تموم شد بره پیش شوهر خودش
کلمات کلیدی:
|
|
| عکسهای سفرنامه 1 |
| ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ |
|
این هم عکسهای ما در سری اول سفرهای نوروزی سال ١٣٩٠: تخت جمشید
حافظیه
و
و سعدیه
و
باغ ارم
و
و
پ.ن.1: مرجان جون ممنون بابت معرفی سایت آپلود عکس خوبت پ.ن.2: حدیثه جون از شما هم ممنونم
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : کیارش عزیزمون سوم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج به دنیا اومد و همه امید زندگیمون شد...عاشقانه دوستش داریم و براش بهترین ها رو آرزومندیم. پروفایل مدیر : مامان کیارش |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


و معمولا هم صبحانه میدیم و باز هم از اونجایی که بنده باید همه جا دست داشته باشم و توی همه کارها شرکت کنم جزو گروه تهیه صبحانه و آماده کردنش هستم
...اون روز هم نشسته بودیم توی نماز خونه و منتظر نون و بقیه مواد و وسایل بودیم که یکی از آقایون همکار تشریف آوردند با یک بغل نان (حدود 10-12 نان تفتان بزرگ و سنگین و گرم) من هم که روبروی در نشسته بودم مجبور شدم برم و نونها رو از ایشون بگیرم و بیارم بزارم روی سفره که نان ها را گرفتن و خم شدن کمر از سنگینی بار نانها و ندیدن زیر پا به دلیل زیاد بودن تعداد نانها و رفتن روی سفره همان و سر خوردن و واژگون شدن همان
...بلهههههههههه با اجازتون چنان خوردم زمین که زانوی چپم به داخل خم شد و بغلش محکم با زمین اصابت نمود...البته در همون لحظه که داشتم می افتادم با خودم فکر کردم که زود بلند شم و خودم شروع کنم به خندیدن که همکارام معذب نباشند و بتونن با خیال راحت بهم بخندند
اما اونقدر زانوم درد گرفته بود که بی اختیار اشکهام سرازیر شده بودند
...خلاصه اومدم توی اتاق و بعد از طی یک سری مراحل غش و ضعف حالم بهتر شد اما تا ساعت 11 بیشتر دوام نیاوردم و رفتم خونه چون نهارم رو هم درست نکرده بودم و مادر شوهرم هم منزل ما تشریف داشتند
... بعداز ظهر حدود ساعت 3 از شدت درد رفتم دکتر و عکس از زانو و خلاصه اینکه گفتند استخوان بغل زانوم ترک خورده و باید برای یک ماه گچ گرفته بشه
و بعد هم یک ام آر آی بگیرم که ببینند مینیسک هم آسیب دیده یا نه؟ که بعد از ام آر آی مشخص شد مینیسک سالمه ولی تاندون به شدت کشیده شده
هفته سوم هم رفتم دکتر که گفت میتونم گچ پامو باز کنم ولی تازه دردسرهام شروع شد چون پام اصلا خم نمیشد و خیلی درد می کرد و الان هم بعد از 2 هفته باز کردن گچ و فیزیوتراپی رفتن هنوز از پله ها نمیتونم راحت بالا و پایین برم یا روی زمین بشینم...فردای روزی که گچ رو باز کردم خواهرشوهرم و دخترش از گنبد اومدند پیشمون و دوشنبه بعدش هم برادر شوهرم و عروس خانم(جاری) با یک خواهرشوهر دیگم از مشهد اومدند و تا 5 شنبه اینجا بودند و بهمون خیلی خیلی خوش گذشت
...از شنبه هفته پیش هم خودم اومدم اداره و حسابی سرم شلوغه
...کیارش هم این مدت خیلی خوش به حالش بود صبح ها که میرفت مدرسه و ظهرها هم میومد خونه خودمون و خیلی براش خوشایند بود که من توی خونه هستم
... این هم از اتفاقاتی که این مدت بر ما گذشت
...البته بعضی ها نظرشون اینه که تکلیف و آموزش در این حد برای بچه های آمادگی مناسب نیست و حتی آموزش و پرورش هم ممنوع کرده ولی به نظر من خیلی خوبه و راضی هستم

...آخه مرداد معمولا فصل مسافرت هستش و امسال هم به خاطر ماه رمضون همه زودتر رفتند سفر بعدش هم که خب ماه رمضون اومد و بعد هم خودمون رفتیم مشهد و این شد که تولد موند و همه هم هر وقت ما رو میدیدند سراغ تولد رو می گرفتند تا بالاخره طلسمش شکست و تولد برگزار شد
...
....
(فکر کنم از اثرات مراسم عروسیه عموش باشه
)...
)
...جای همه اونایی که نبودن خیلی خالی بود
...
...ثمین گلم تولدت مبارک
...خیلی دوستت داریم و برات بهترین ها رو آرزومندیم


...ما و بیشتر خودش از این بابت راضی نیستیم و دیروز هم با کمی گریه رفت نشست سر کلاسش

...15 شهریور مراسم حنابندون بود که خیلی بهمون خوش گذشت و 16 ام هم عروسی که اون هم خیلی خوب برگزار شد و 17 هم پاتختی بود
...
وقتی رفتم دنبالش خیلی خوشحال بود و مدیر و معاون هم بهم گفتند از فردا بره سر اون کلاس بشینه





مهدی هم صبح ماشین رو برد تعمیرگاه چون یک کم بد کار میکرد و بعد به ما پیوست...بعدش هم ماهی خریدیم و نهار خوردیم و استراحت و قرار بود فردا صبحش برگردیم که باز مهدی ماشین رو برد و تعمیرگاه و زنگ زد که ماشین مشکل داره و فردا ظهر آماده میشه و باید بمونیم
...عصر دوباره رفتیم منطقه آزاد که اونجا خاله های مهدی رو دیدیم چون اونها هم ٢ روز بعد از ما اومده بودند چابهار و شب هم یک سر رفتیم پیش اونها و بعد برگشتیم و فرداش هم مهدی دوباره رفت تعمیرگاه و بالاخره ماشینمون ساعت ١ ظهر آماده شد و رفتیم نهارمون رو خوردیم و شب هم رفتیم دریا برای خداحافظی












