Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers اميد زندگي ما
 
ما اومدیمممممم
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧  

سلام به همه دوستان خوبم که باز هم این مدت که نبودیم جویای حال و احوالمون بودند...بالاخره بعد از یه تاخیر حدودا دو ماهه اومدیم...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

دقیقا روز بعد از عید قربان یعنی سه شنبه قرار بود مامان بزرگ کیارش از مشهد بیان پیشمون، پروازشون ساعت 11 شب نشست و ما هم رفته بودیم فرودگاه و کیارش هم مثل همیشه خوشحال...فردا صبحش هم که ما رفتیم اداره و کیارش هم رفت مدرسه...از اونجاییکه اداره مون 5شنبه ها تعطیله زیارت عاشورا رو روزهای چهارشنبه میخونیمبغل و معمولا هم صبحانه میدیم و باز هم از اونجایی که بنده باید همه جا دست داشته باشم و توی همه کارها شرکت کنم جزو گروه تهیه صبحانه و آماده کردنش هستماز خود راضی...اون روز هم نشسته بودیم توی نماز خونه و منتظر نون و بقیه مواد و وسایل بودیم که یکی از آقایون همکار تشریف آوردند با یک بغل نان (حدود 10-12 نان تفتان بزرگ و سنگین و گرم) من هم که روبروی در نشسته بودم مجبور شدم برم و نونها رو از ایشون بگیرم و بیارم بزارم روی سفره که نان ها را گرفتن و خم شدن کمر از سنگینی بار نانها و ندیدن زیر پا به دلیل زیاد بودن تعداد نانها و رفتن روی سفره همان و سر خوردن و واژگون شدن همانناراحت...بلهههههههههه با اجازتون چنان خوردم زمین که زانوی چپم به داخل خم شد و بغلش محکم با زمین اصابت نمود...البته در همون لحظه که داشتم می افتادم با خودم فکر کردم که زود بلند شم و خودم شروع کنم به خندیدن که همکارام معذب نباشند و بتونن با خیال راحت بهم بخندندنیشخند اما اونقدر زانوم درد گرفته بود که بی اختیار اشکهام سرازیر شده بودندگریه...خلاصه اومدم توی اتاق و بعد از طی یک سری مراحل غش و ضعف حالم بهتر شد اما تا ساعت 11 بیشتر دوام نیاوردم و رفتم خونه چون نهارم رو هم درست نکرده بودم و مادر شوهرم هم منزل ما تشریف داشتندخجالت... بعداز ظهر حدود ساعت 3 از شدت درد رفتم دکتر و عکس از زانو و خلاصه اینکه گفتند استخوان بغل زانوم ترک خورده و باید برای یک ماه گچ گرفته بشهنگران و بعد هم یک ام آر آی بگیرم که ببینند مینیسک هم آسیب دیده یا نه؟ که بعد از ام آر آی مشخص شد مینیسک سالمه ولی تاندون به شدت کشیده شدهگریه...و اینگونه شد که از مچ پا تا بالای زانو رفت توی گچ استرس هفته سوم هم رفتم دکتر که گفت میتونم گچ پامو باز کنم ولی تازه دردسرهام شروع شد چون پام اصلا خم نمیشد و خیلی درد می کرد و الان هم بعد از 2 هفته باز کردن گچ و فیزیوتراپی رفتن هنوز از پله ها نمیتونم راحت بالا و پایین برم یا روی زمین بشینم...فردای روزی که گچ رو باز کردم خواهرشوهرم و دخترش از گنبد اومدند پیشمون و دوشنبه بعدش هم برادر شوهرم و عروس خانم(جاری) با یک خواهرشوهر دیگم از مشهد اومدند و تا 5 شنبه اینجا بودند و بهمون خیلی خیلی خوش گذشتقلب...از شنبه هفته پیش هم خودم اومدم اداره و حسابی سرم شلوغهکلافه...کیارش هم این مدت خیلی خوش به حالش بود صبح ها که میرفت مدرسه و ظهرها هم میومد خونه خودمون و خیلی براش خوشایند بود که من توی خونه هستمماچ... این هم از اتفاقاتی که این مدت بر ما گذشتبغل.

پ.ن.1:کیارش خیلی مدرسش رو دوست داره و روزهایی که بهشون تکلیف میدن تا از راه میرسه اول اونها رو انجام میده بعد میره سراغ بازی و تی ویماچ... معلمشون هم خیلی زحمت میکشند و خیلی خوب بهشون آموزش میدن اونقدر که کیارش به راحتی سوالهای کتاب کار ریاضی اول دبستان رو جواب میده و حل میکنهمژه...البته بعضی ها نظرشون اینه که تکلیف و آموزش در این حد برای بچه های آمادگی مناسب نیست و حتی آموزش و پرورش هم ممنوع کرده ولی به نظر من خیلی خوبه و راضی هستماز خود راضی

پ.ن.2: زمانه جون خیلی خیلی ممنون به خاطر اینکه به یاد من بودی و روز عید باهام تماس گرفتیماچ...خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردی عزیزمقلب


کلمات کلیدی:
 
عید قربان مبارک
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  

عید قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین، عید سرسپردگی و بندگی، عید نزدیک شدن دلها به قرب الهی، روز اوج و تجلی ایثار ابراهیمی، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کردیم قربانى کنیم تا سبکبال شویم.

زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم.


کلمات کلیدی:
 
تولد
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

مثل پارسال باز هم تولد کیارش در مهر ماه برگزار شدزبان...آخه مرداد معمولا فصل مسافرت هستش و امسال هم به خاطر ماه رمضون همه زودتر رفتند سفر بعدش هم که خب ماه رمضون اومد و بعد هم خودمون رفتیم مشهد و این شد که تولد موند و همه هم هر وقت ما رو میدیدند سراغ تولد رو می گرفتند تا بالاخره طلسمش شکست و تولد برگزار شدبغل...

کیکش رو خودش انتخاب کرد و Snoopy بودبازنده...

باز هم مثل سال گذشته کیارش اینقدر برای بریدن کیک و باز کردن کادوها عجله کرد که کلی از کارهایی که قرار بود انجام بدم یادم رفتنگران...دو ساله من به تعداد بچه ها کلاه میخرم و یادم میره بدم بهشون یا مثلا از این برفهای شادی که مثل نوار میاد بیرون میخرم و یادم میره استفاده کنم، امسال حتی آهنگ تولد رو هم فرصت نداد بزارم واسش وووومتفکر....

وقتی میخواست کیک رو ببره گفت اول میخوام با چاقو برقصم و بعد هم که رقصش تموم شد رفت کیکو بریدتعجب(فکر کنم از اثرات مراسم عروسیه عموش باشهخنده)...

مهمونهامون حدود 45-46 نفر بودند و همه هم کلی زحمت کشیده بودند و کلی ما و کیارش رو مشعوف کردندماچ(کادوهای نقدی ما رونیشخند و لباس و اسباب بازی کیارش روچشمک)

روز قبلش همراه بابا مهدی همه خریدها رو انجام دادیم و شام هم پلو با فسنجون و باقالی پلو با مرغ و بزقرمه درست کردمبغل...

به هر حال به نظرم مهمونیه خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت...امیدوارم مهمونامون هم بهشون خوش گذشته باشهلبخند...جای همه اونایی که نبودن خیلی خالی بودقلب...

پینوشت 1: نمیدونم چرا کامپیوترمون دوربین رو نمیشناسه و هنوز نتونستیم عکسها رو منتقل کنیمسوال...

پینوشت 2: مریم عزیزم، نگین جون و دوستان خوب بلاگفایی من نمیتونم واستون کامنت بذارم چون کد امنیتی رو به من نشون نمیدهناراحت...ولی همیشه میام و میخونمتونقلب...

پینوشت 3: 4 آبان تولد ثمین عزیزم بودتشویق...ثمین گلم تولدت مبارکهورا...خیلی دوستت داریم  و برات بهترین ها رو آرزومندیمقلبماچ


کلمات کلیدی:
 
بوی ماه مهر ماه مهربان+ بعداٌ نوشت
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  

سلام دوستان عزیز و مهربونقلب

باز هم مهر از راه رسید همراه با بوی خوش مدرسه...چقدر این روزها دلم میخواست محصل باشمبغل...

طبق معمول دیر اومدم و خبرهام بیات شدن اما به هر حال اینجا ثبتشون خواهم کردزبان

از خبر جدید شروع میکنم که مدرسه ای شدن گل پسرم هستماچ...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کیارش ما امسال وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و رفت پیش دبستانی و حال و هوای شروع سال تحصیلی رو بعد از سالها برامون به ارمغان آوردبغل...دیروز صبح خیلی خوب و خوش اخلاق بیدار شد و بعد از خوردن کمی صبحانه لباس فرمش رو پوشید و با هم رفتیم مدرسهقلب...مراسم آغاز سال تحصیلی ساعت 8 شروع شد و تا 9 ادامه داشت و بعد هم بچه ها رفتند سر کلاساشون که طبق لیست اعلام شده بود

کیارش و دوستانش

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

و مهدی و کیارش و دینا

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

البته در مورد کلاس کیارش یک مشکلی پیش اومده و ما همچنان پیگیر هستیم که اگه بشه کلاسش رو عوض کنیممتفکر...آخه همه بچه های مهدشون با هم معرفی شدن به دبستان و حالا هم همشون توی یک کلاس هستند غیر از کیارش و سه نفر دیگهدل شکسته...ما و بیشتر خودش از این بابت راضی نیستیم و دیروز هم با کمی گریه رفت نشست سر کلاسشگریه...اولش هم که نمی رفت و رفته بود تو کلاسی که دوستانش اونجا بودند و با گریه از اون کلاس آوردیمش بیروننگران...خلاصه با اینکه اولش برامون خیلی خوب شروع شد و خوشحال بودیم بعدش کلی حالمون گرفته شد و همچنان هم ادامه داره...امروز صبح هم دوباره رفتم مدرسه که مدیرشون نیومده بود و با معاونشون صحبت کردم...حالا ببینیم چی میشهمتفکر...

در مورد خبر بیات شده هم باید بگم 5شنبه 9 شهریور رفتیم سفر به ولایت پدر برای شرکت در جشن عروسی عمو هادیهورا

در مسیر رفتن به مشهد

هورا

کیارش و علیرضا 

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

یک هفته زودتر رفتیم برای اینکه کلی خرید داشتیم که گذاشته بودیم اونجا انجام بدیم و نتیجه این شد که 4 روز اول پدرمون حسابی دراومد و از صبح ساعت 9:30-10 می رفتیم بیرون تا 3 بعد از ظهر و عصرها هم از 5و6 تا 11- 12 شب تا تونستیم خریدهامون رو کامل کنیماوه...15 شهریور مراسم حنابندون بود که خیلی بهمون خوش گذشت و 16 ام هم عروسی که اون هم خیلی خوب برگزار شد و 17 هم پاتختی بودبغل

نیلوفر-کیارش-علی

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کیارش هم همچنان دلباخته عروس خانمخنده ...توی مراسم عروسی نتونستم ازش عکس بگیرم چون یک لحظه آروم و قرار نداشت و باغی که عروسی توش برگزار شد یک محوطه بازی برای بچه ها داشت که دیگه نمیشد گیرشون آورد و همش در حال بازی بودنداز خود راضی...یک هفته بعد از مراسم هم ما اونجا موندیم و جمعه 25 شهریور برگشتیم...کلا سفرمون خوب بود و خیلی خوش گذشت بهمون انرژی دادقلب...

پ.ن.1: در پی جشن عروسی و جو گیر شدن بچه ها برای عروس و دوماد شدن نیلوفر دختر عمه کیارش بهش میگفت من میخوام باهات ازدواج کنمنیشخند...کیارش هم میگفت نمیشه چون من میخوام با یامین (همکلاسی مهدش که کلی خیلی با هم صمیمی هستند) ازدباج کنمخنده...باز نیلوفر داد میزد و گریه که نه الا و بلا باید با من ازدواج کنی و کیارش هم میگفت نمیشه آخه من از یامین خواستگاری کردم و وقتی از یکی خواستگاری کنی دیگه نمیشه با یکی دیگه ازباج کنیتعجب...بعد از چند بار که نیلوفر تقاضای ازدواج کرد و کیارش هم کلافه شده بود بهش گفت ببین من نمیتونم تو رو ببرم خونمون چون شما باید برین گنبد و بعد هم من زیاد پول ندارم حالا اگه پول داشتم و تونستم تو رو هم میام میگیرمقهقهه...

 پ.ن.2: وقتی میرفتیم خرید کیارش رو با خودمون نمی بردیم ولی 2 بار مجبور شدیم ببریمش چون میخواستیم واسه خودش خرید کنیم و از اونجاییکه مراکز خرید پروما و الماس شرق شهر بازی و سرزمین عجایب داره مجبور بودیم یه سر هم به اونجاها بزنیم و یک بار هم بعد از مراسم با عمه و علی و نیلوفر رفتیمبغل...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

پ.ن.3: سینما 5 بعدی هم رفتیم که همون دقیقه اول ترسید و من و کیارش اومدیم بیرونخنده

بعداٌنوشت: امروز صبح (5/7/90) مامانم و خانم همسایشون که با مدیر مدرسه آشنا بودند رفتند مدرسه و بالاخره کلاس کیارش رو عوض کردندهورابازندهواقعا دستشون درد نکنهقلب خیالم راحت شد از اینکه حقمو گرفتماز خود راضی تا اینا باشن با پارتی بازی، نورچشماشون رو به جای بچه های ما ثبت نام نکنندشیطانوقتی رفتم دنبالش خیلی خوشحال بود و مدیر و معاون هم بهم گفتند از فردا بره سر اون کلاس بشینهبغل البته به خاطر اینکه بقیه والدین اعتراض نکنند مجبور شدند اون سه نفر دیگه رو هم که شرایط کیارش رو داشتند جابجا کنندنیشخند


کلمات کلیدی:
 
عید سعید فطر مبارک
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  

سلام به همه دوستان عزیز، طاعات و عباداتتون قبول و عید هم پیشاپیش بر همه مبارکقلب... خیلی وقته که نوشتنم نمیاد و همین باعث شده وبلاگ گل پسرم دیر به دیر آپ بشه و  شیرین کاریا و خوش زبونیاش اینجا ثبت نشه که البته هدف از ایجاد وبلاگ هم همین بوده و ما خیلی از هدفمون فاصله گرفتیمزبان...

تقریبا اوایل تیرماه من و کیارش یک سفر یک هفته ای به تهران داشتیم و علتش هم ماموریت من بود که اینبار از بس کیارش گفت من دوست دارم بدونم ماموریت چیه و چه شکلیهمتفکر با خودم بردمش...ماموریت ما هم برای شرکت در نمایشگاه بود که طفلک بچه ام از صبح ساعت 9:30-10 تا 8 شب با من میومد نمایشگاه (مصلی امام) و حسابی خسته میشد و شانس ما هم اون هفته تهران خیلی خیلی گرم بودکلافه...چون من با یکی از همکارام با هم رفته بودیم برامون هتل گرفته بودند که دو سه روز آخر بارمون رو بستیم و رفتیم خونه دخترخاله ام(همه فامیل از دستمون شاکی بودند ولی چون هتل صبحها میومدند دنبالمون برام راحت تر بودبغل)...یک شب هم با خاله فیرزوه و کمند جون رفتیم سرزمین عجایب که به بچه ها حسابی خوش گذشت و البته به ما چون به هوای اونا ما هم سوار همه چی شدیمنیشخند...

از اول مرداد هم تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شد تا 12 شهریور و در نتیجه مهد هم تعطیل شد...البته من امسال به خاطر اینکه از 10 شهریور میخوایم بریم سفر فقط 5 روز نرفتم اداره و بقیه اش رو شیفت بودم و کیارش صبح ها میرفت خونه مامانم و با نگین و ثمین حسابی بازی میکرد و چون با هم کلاس ژیمناستیک میرفتند تمرین هم می کردنداز خود راضی...

از حالا خوشحاله و روز و شبها رو میشمره که روز 5شنبه برسه و بریم مشهدهورا...عروسی 16 شهریوره و ما زودتر میریم چون کلی خرید داریم که امیدوارم توی دو سه روز وقت بشه خریدهامون رو انجام بدیماسترس...

باز هم عید سعید فطر رو به همه تبریک میگم و از طرف همه دوستان خوبم نایب الزیاره خواهم بودقلب...

انشالله پست بعدی بعد از برگشتنمون از سفر خواهد بود با اخبار عروسی و عکسچشمک


کلمات کلیدی:
 
نازنینم تولدت مبارک
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  

سلام به همه دوستان خوب و مهربونقلب

به پنجمین جشن تولد کیارش نازم خیلی خیلی خوش اومدینهورالبخند

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد

 دلبندم سالروز شکفتنت مبارک

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بفرمایید کیک...نوش جان

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونها پر از نور و پرندس
تو قلبها پر عشقه، رو لبها پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است
واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از آینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم راقلب
در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!
خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگربغل
آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده
که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است که میزند با هر تپش فریاد عشق

فرزند نازنینم تولدت مبارک ماچ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزمان روز شکفتنت.

تولدت مبارک زیبای ماقلب

من و بابا بینهایت دوستت داریمماچ

 پ.ن.1: از ونجاییکه مرداد مثل همیشه، ماه سفرهای تابستونیه  انشالله جشن تولد کیارش میمونه واسه بعدبغل

پ.ن.2: یادش به خیر 5 سال پیش مثل امروز چقدر استرس داشتم و در عین حال چقدر شاد بودمزبان

پ.ن.3:تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شده اما این هفته من شیفتم و صبح ها کیارش میره خونه مامانملبخند

پ.ن.4: برای بیشتر وبلاگهای بلاگفا نمیتونم کامنت بذارم چون کد امنیتی رو نشون نمیدهناراحت


کلمات کلیدی:
 
روز پدر مبارک+ماموریت مامان
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸  

بهترینها را برایت، بهترینها در نگاهت، آسمان را از برای با تو بودن دوست دارم ماچ.

پدرم نام تو تکیه گاه من است ، با بودنت باعث بودن من باش قلب.

ولادت با سعادت مولای عاشقان امیر مومنان حضرت علی(ع) بر همسر مهربون و پدر شوهر خوبم هم مبارک بادقلب

پ.ن.1: هفته گذشته دوشنبه شب ساعت 10:20 رفتم تهران ماموریت بدون گل پسرم...خیلی برام سخت بود و  همش بغض داشتم و چند بار هم تصمیم گرفتم با خودم ببرمش ولی چون یک روزه میخواستم برم دیدم صرف نداره و ممکنه خودش بیشتر اذیت بشهبغل

پ.ن.2: دیروز بهم میگه وقتی شما رو رسوندیم فرودگاه و برگشتیم خونه من خیلی گریه کردم چون دلم واستون تنگ شده بوددل شکسته. الهی قربونت برم که نخواستی جلوی من گریه کنی که ناراحت بشمماچ.

پ.ن.3: مریم گلم از مهمون نوازیه گرمت خیلی خیلی ممنونقلب...بینهایت بهم خوش گذشت و با یادآوری لحظات بودن در کنارت همش لبخند روی لبمهلبخند...دوست خوبم همیشه شاد باشی. صبای گلم از تو هم ممنونم به خاطر غذای خوشمزه ای که واسم درست کردیماچ (اسم غذا رو به خاطر اینکه کار و بار مامانت کساد نشه ننوشتمچشمک).

این هم حسن ختام این پست برای اینکه بدون عکس نباشه...این عکس وقتی رفته بودیم مشهد گرفته شدهبغل(برای دیدن عکس در ابعاد واقعی، بر روی آن کلیک کنید)

4duiqxl3drv3gzdik5xx.jpg


کلمات کلیدی:
 
روز مادر +سفر مشهد
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳  

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد

سبز باشی و دلت خانه پاییز مباد

اول از همه روز مادر رو به مادر و مادر شوهر عزیز و مهربون و خوبم تبریک میگمقلب...بعد هم به همه مادران خوب و مهربون کشورم مخصوصاٌ مامانای گل وبلاگی و امیدوارم سایشون همیشه بر سر بچه ها و خونوادشون مستدام باشهقلب...

3 هفته پیش کامپیوتر ادارم طی یک اقدام انتحاری خراب شد و فرستادیمش مرکز کامپیوتر برای تعمیر و بعد از 2 روز بهم اعلام کردند هاردش سوخته و این یعنی فاجعهگریه...آخرین back up هم مال 2 هفته قبلش بود...هر کار هم میکردند نمیتونستند فایلها رو recovery کنند...من هم کلی قسم و آیه که تو رو خدا به من رحم کنید و هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدین که اطلاعات برگردن چون 2 تا سالنامه پژوهشی آماده شده برای چاپ هم بود که حدود 3 ماه زمان برده بود تا آماده بشن و باید آخر اردیبهشت میدادیم برای چاپ...برای همین 3 هفته طول کشید تا فایلها recovery بشن و 3 تا DVD بهم دادند که همه فایل های word از بدو تولد کامی توش بود و یه چیزی حدود 12000 فایل  word تعجبکه اصلا برای من قابل استفاده نبودن چون معلوم نبود کدومشون مربوط به آخرین ورژن هست و همه قروقاطی بودند و بدون نام...اگه الان یکی بیاد روی میز منو نگاه کنه و حجم کار منو ببینه فکر کنم به حال من زار زار گریه کنهدل شکسته...برای همین فرصت نشد بیام و خاطرات خوب سفر مشهدمون رو بنویسم...اما امروز به مناسبت روز مادر اومدم که به همه از اینجا تبریک گفته باشم و سفرناممون رو هم ثبت کنمبغل...

و اما سفرمون:

دوشنبه 19 اردیبهشت راه افتادیم به سمت مشهد و عصر رسیدیم...کیارش هم از یک هفته قبلش برای رفتن روزشماری میکرد و کلی هم برنامه ریزی کرده بود واسه خودش...ما ساعت 7 رسیدیم و خواهر شوهرم هم که از گنبد راه افتاده بودند ساعت 9 رسیدند و حسابی جمعمون جمع شده بود...صبح سه شنبه هم خانم دایی من که خاله مهدی میشن و روز قبلش اومده بودند ایران قرار بود بیان مشهد و ما هم رفتیم فرودگاه دنبالشون که خاله مهربون و دختر خاله گلم رو هم که اومده بودند فرودگاه دیدم و توی همون 1 ساعت کلی بهم خوش گذشت عصرش هم یک سر رفتیم خرید که همسر مهربانم برای تولدم یک عدد مانتوی مجلسی خریدند و بعدش برگشتیم خونه ...چهارشنبه هم از صبح مشغول تهیه و تدارک رفتن به خواستگاری بودیم و البته صبحش یک سر رفتیم خونه خالم و یک ساعتی اونجا بودیم ولی متاسفانه نازنین جونم اداره بود و نتونستم ببینمش و چون کیارش رو هم با خودمون نبرده بودیم و بهمون زنگ زدند که کیارش داره گریه میکنه، ما هم زود برگشتیممتفکر...شب هم ساعت 7 قرار بود همه جلوی منزل عموی بابا مهدی که به منزل عروس خانم نزدیک بود جمع بشیم و ساعت 7:30 اونجا باشیم...اون شب فقط بزرگترهای فامیل بودند و خلاصه رفتیم و حرف ها زده شد و قرارها گذاشته شد و بعد هم دعوت پدر عروس رفتیم برای شام و برگشتیم خونه...فردا صبح هم ساعت 10 قرار عقد گذاشته شده بود و رفتیم محضر و اونجا مراسم برگزار شد و برگشتیم خونه و نهار و استراحت که برای ساعت 6 آماده بشیم بریم خونه عروس برای جشن مراسم عقد...اون شب هم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و وقتی برگشته بودیم خونه کیارش که تازه باورش شده بود دیگه از عمو هادی خبری نیست زار زار گریه میکرد که من عمومو میخوام و دلم براش تنگ شده...صبح جمعه هم عمه مژگان اینها رفتند گنبد و ما هم خونه بودیم چون مهدی یک کم خسته و حال ندار بود و شب هم دوباره عروس و دوماد رو دیدیم و صبح شنبه هم برگشتیم...شنبه هم که تولد من بود و ما در راه جشن تولد رو برگزار کردیم به این صورت که ماشین عزیزمون در راه خراب شد اونم ساعت 1 ظهر در کویری ترین منطقه که آدم از گرما پوست میندازه و 2 ساعت معطل شدیمنگران...خلاصه با 2 ساعت تاخیر ساعت 5 رسیدیم خونمون...این هم از سفرنامه مشهدمون...انشالله سفر بعدی شهریور ماه خواهد بود که برای مراسم عروسی تشریف ببریممممنیشخند

پ.ن.1: عکسهای سفر انشالله در پست بعدی

پ.ن.2: کیارش به شدت به عروس خانم علاقه مند شده و دائم تو خونمون حرف عروس عمو هادیه...برای همه هم توضیح داده که عروس عمو هادی قدبلند و خوشگل و شیک بودبغل...از اینکه عروس خانم بوسیدتش و بهش گفته بیا با من برقص هم خیلی خوشحاله و با افتخار برای همه تعریف میکنههورا...بیصبرانه هم منتظره بره برای مراسم عروسی...عمو هادی جان این هم از برادرزادتون که اینقدر هوای شما رو دارهچشمک

 


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه 2
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧  

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

بعد از اینکه از سفر اولمون برگشتیم و برای اولین بار سال جدید رو توی شهر و خونه خودمون(البته در خوابزبان) تحویل نمودیم و دید و بازدیدها رو کمی تا قسمتی انجام دادیم به این فکر رسیدیم که ١٠ روز دیگه رو چکار کنیم که حوصلمون سرنرهبغل(قبلا دختر خالم بهمون گفته بود عید با هم بریم سفر که ما گفتیم نمیشه چون میخوایم بریم شیراز و ...از خود راضی) که دختر خالم دوباره بهمون پیشنهاد داد باهاشون بریم سفر اونم کجا؟ چابهارهورا...ما هم که منتظر بودیم یه موقعیت سفر دیگه پیش بیاد از خدا خواستیم و باهاشون همسفر شدیمچشمک...این شد که ساعت ١٠ صبح روز ٣ فروردین راه افتادیم...کیارش که قبلا هم تجربه سفر چابهار رو داشت خیلی خوشحال بود از اینکه دوباره میره دریا و آب بازی میکنه و به قول خودش کوسه میگیره...ساعت ١ رسیدیم ایرانشهر و رفتیم مهمانسرای اداره همسر دختر خالم و نهار خوردیم و کمی استراحت و بچه ها بازی کردند و ساعت ۴ دوباره راه افتادیم به سمت نیکشهر و ساعت ۶ رسیدیم و چون مهمانسرای چابهار که از صبح روز ۴ فروردین رزرو شده بود باید شب رو همون نیکشهر میموندیم و در نتیجه باز هم رفتیم مهمانسرای اداره همسر دخترخالم که نوساز هم بود با کلیه امکانات رفاهی و خیلی خوب و تمیز بود...اونجا هم بچه ها تا تونستند بازی کردند چون غیر از ما کسی اونجا نبود و فضای خیلی باز و خوبی داشت و راحت بودند...هر خانواده هم به تعداد نفراتمون یک اتاق انتخاب کردیم که البته ما اتاق ٢ تخته گرفتیم چون کیارش تنها روی یک تخت نمیخوابه...پنج شنبه هم ساعت ٧ صبح راه افتادیم و ساعت ٩ رسیدیم چابهار و رفتیم دریا و صبحانمون رو اونجا خوردیم و چون هوا داشت گرم میشد زود وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم مهمانسرا که اونجا هم خونواده ای که قبل از ما اونجا بودند هنوز اتاق رو تخلیه نکرده بودند و تصمیم چنین کاری رو هم نداشتند که دختر خالم زنگ زد به اداره خودشون و گفتند جا دارند و ما هم رفتیم اونجا...بعد از ظهرش هم رفتیم به سمت منطقه آزاد و گشت و گذار در مجتمع های تجارینیشخند...ساعت ۵ رفتیم تا ساعت ١٠ شب که خدا رو شکر بچه ها اصلا اذیتمون نکردند و خودمون هم تعجب کرده بودیم که چطور ۶ ساعت با ما راه رفته بودندو فقط آخرش دیگه می گفتند پاهامون درد گرفته...البته نا گفته نماند که توی اون مدت ٣-۴ تا بستنی خوردند....آخه توی هر پاساژ ٢ تا بستنی فروشی بود و ما از هر طرف میرفتیم به اینها می رسیدیم...کیارش هم اون چند روز یکی که می خورد می گفت دلم هنوز گرمه و خنک نشده و باید ٢-٣ تا میخورد که دلش یک کم خنک بشهخنده

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com 

و

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

جمعه صبح هم اول رفتیم دریا و بچه ها   حسابی بازی کردند و ما هم تا جایی که امکان داشت رفتیم توی دریا، بعد هم نهار و استراحت و عصر اول دوباره دریا و توی ساحل چند تا شتر بود با ساربانش برای سوار شدن، اول کیارش و باباش سوار شدند و بعد هم دینا و باباش، من و دختر خالم هم وسوسه شدیم و رفتیم سوار شدیماوه

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

نمیدونم تا حالا از نزدیک شتر دیدین یا نه؟ وقتی میخواد بلند بشه اول پاهای عقبش رو بلند میکنه که خیلی وحشتناکه چون آدم فکر میکنه الانه که سقوط کنه وقتی هم میخواد بشینه اول پاهای جلوش رو خم میکنه و باز هم در حال سقوطیاسترس ولی خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم...شب هم دوباره منطقه آزاد...شنبه هم صبح رفتیم اسکله که آقایون برن ماهیگیری و ما هم کنار ساحل با بچه ها بازی میکردیم،

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com مهدی هم صبح ماشین رو برد تعمیرگاه چون یک کم بد کار میکرد و بعد به ما پیوست...بعدش هم ماهی خریدیم و نهار خوردیم و استراحت و قرار بود فردا صبحش برگردیم که باز مهدی ماشین رو برد و تعمیرگاه و زنگ زد که ماشین مشکل داره و فردا ظهر آماده میشه و باید بمونیمناراحت...شب هم رفتیم دریا و دوباره شتر سواری که اینبار من با مهدی سوار شدم...وقتی برگشتیم از دخترخالم اینها خواستیم که منتظر ما نمونند و برگردند چون همسرشون باید می رفتند اداره و دیگه مرخصی نداشتند...اونها هم قبول کردند و این شد که ما موندیم چابهار...صبح روز بعد مهدی رفت تعمیرگاه و تا ظهر اونجا بود و من و کیارش هم موندیم خونه و استراحت کردیم و رفتیم سوپری که نزدیکمون بود یک کم خرید کردیم و بستنی خریدیم که دل پسرم خنک بشه و مهدی تماس گرفت که ماشین امروز هم آماده نمیشه و باز هم باید بمونیمآخ...عصر دوباره رفتیم منطقه آزاد که اونجا خاله های مهدی رو دیدیم چون اونها هم ٢ روز بعد از ما اومده بودند چابهار و شب هم یک سر رفتیم پیش اونها و بعد برگشتیم و فرداش هم مهدی دوباره رفت تعمیرگاه و بالاخره ماشینمون ساعت ١ ظهر آماده شد و رفتیم نهارمون رو خوردیم و شب هم رفتیم دریا برای خداحافظیچشمک

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com 

و اومدیم بارمون رو جمع کردیم و صبح زود روز ١٠ فروردین راه افتادیم و ساعتهای ۵/١-٢ رسیدیم خونه مامانم و نهارمون رو خوردیم و رفتیم خونه خودمون و ماجرای سفرهای نوروزیمون به پایان رسیدبغل... 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

پ.ن.1: 4 اردیبهشت تولد خواهر خوبم بود که با  تاخیر اینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در کمال صحت و سلامت در کنار خونواده اش زندگی خوبی داشته باشه...نسیم عزیزم تولدت هزاران بار مبارکقلبشاد باشی همیشه

پ.ن.2: اگر خدا بخواد قراره 19 اردیبشهت بریم مشهد...قراره به زودی جاری دار بشم و میخوایم بریم برای مراسم بله برون و عقد...کیارش از حالا داره روز شماری میکنه برای رفتن...از اینکه عموش میخواد داماد بشه خیلی خوشحاله و سفارش کت و شلوار واسه خودش رو هم داده ولی میگه نمیخوام خانمی که قراره زن عموم بشه پیشش بمونه بعد که عروسی تموم شد بره پیش شوهر خودشتعجبخنده...عروسی هم اگه خدا بخواد قراره شهریور باشه


کلمات کلیدی:
 
عکسهای سفرنامه 1
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩  

این هم عکسهای ما در سری اول سفرهای نوروزی سال ١٣٩٠:

 تخت جمشید

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

حافظیه

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

و

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

و

 Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

سعدیه

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

و

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

باغ ارم

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

و

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

و

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

پ.ن.1:  مرجان جون ممنون بابت معرفی سایت آپلود عکس خوبتقلبماچ

پ.ن.2: حدیثه جون از شما هم ممنونم قلب ولی نمیدونم چرا به من کد html نمیدادبغل


کلمات کلیدی: