Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers اميد زندگي ما
 
سال نو مبارک+پینوشت
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸  

الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار، دست از غیر شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام... بدهی کریمی، ندهی حکیمی...بخوانی شاکرم، برانی صابرم...الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که می بینی...نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز، یا ارحم الراحمین بهترین ها را در این روزهای پایانی سال بران عزیزن و دوستانم که از بهترین ها هستند مقدر فرما...

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ، سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند، سیر شود کامتان، از کرم کردگار، سکه شود کارتان،روزیتان برقرار، ماهی عمرت بود، پر حرکت پرتلاش، غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش، پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی، غرق سعادت شود شیوه این بندگی

پیشاپیش سال نو مبارکقلب

 

پینوشت1: امروز صبح یه پسر گوگولی به جمع فامیل اضافه شد...انشالله قدمش برای مامان و بابا و خواهر و برادرش مبارک باشه...

پینوشت2: ماشینمون یک شنبه هفته پیش اومد و مدارکش هم تقریبا کامل شده فقط مونده بود کارت بیمه اش که اونم امروز صبح رسید و تصمیم داشتیم ظهر راه بیفتیم اما هوا خیلی بده و باد و گرد و خاک شدید...امیدوارم تا فردا اوضاع بهتر بشه و بتونیم فردا صبح حرکت کنیمممم


کلمات کلیدی:
 
بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤  

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوندمحک

کمک دارو : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید صرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

 

 از وبلاگ خاطرات در گوشی من برداشتم!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
اسفند 90
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸  

سلاملبخند

امروز اومدم اینجا رو از کپک زدن نجات بدمنیشخند...نمیدونم چرا نوشتنم نمیادافسوسقول میدم قبل از پایان سال یه پست دیگه بذارمزبانهنوز هیچ خریدی و کاری انجام ندادماز خود راضیفقط دیروز مرخصی گرفتم و خونه تکونی داشتم البته بجز آشپزخونه که یک روز فقط باید به اون برسماسترسماشینمون رو فروختیم و فعلا ماشین نداریم و ثبت نام کردیم و منتظریم، امیدوارم تا قبل از عید ماشینمون بیاد و بتونیم بریم سفرچشمک...امسال هم عمه مژگان زنگ زدن و دعوتمون کردند و میترسم اگه نریم خیلی ازمون ناراحت بشنبغل(بقول خودشون ممکنه دیگه از این فرصت ها پیش نیاد و دعوتی در کار نباشهمتفکر)از امروز خاله ی بابا مهدی رفتند ماموریت و ماشینشون رو دادند به ما...کیارش هم با هزار خواهش و تمنا سوار میشه،دیشب بهش میگم شام بریم بیرون بخوریم؟ میگه من تا وقتیکه ماشین امانتی داریم هیچی نمیخورمتعجبماشینشون 206 هست و آقازاده می فرمایند کوچولویه و من توش له میشممتفکر...به خاله جان هم میگفتند نمیشه ماشین آقای دکتر رو به ما بدید و اینو بدین به آقای دکترنیشخند(ماشین آقای دکتر کمری هست) کلا بچم خیلی خجالتیهههههههههههخنده

روزهای شادی رو در آخرین روزها و آخرین ماه سال براتون آرزو میکنمقلب


کلمات کلیدی:
 
ما اومدیمممممم
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧  

سلام به همه دوستان خوبم که باز هم این مدت که نبودیم جویای حال و احوالمون بودند...بالاخره بعد از یه تاخیر حدودا دو ماهه اومدیم...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

دقیقا روز بعد از عید قربان یعنی سه شنبه قرار بود مامان بزرگ کیارش از مشهد بیان پیشمون، پروازشون ساعت 11 شب نشست و ما هم رفته بودیم فرودگاه و کیارش هم مثل همیشه خوشحال...فردا صبحش هم که ما رفتیم اداره و کیارش هم رفت مدرسه...از اونجاییکه اداره مون 5شنبه ها تعطیله زیارت عاشورا رو روزهای چهارشنبه میخونیمبغل و معمولا هم صبحانه میدیم و باز هم از اونجایی که بنده باید همه جا دست داشته باشم و توی همه کارها شرکت کنم جزو گروه تهیه صبحانه و آماده کردنش هستماز خود راضی...اون روز هم نشسته بودیم توی نماز خونه و منتظر نون و بقیه مواد و وسایل بودیم که یکی از آقایون همکار تشریف آوردند با یک بغل نان (حدود 10-12 نان تفتان بزرگ و سنگین و گرم) من هم که روبروی در نشسته بودم مجبور شدم برم و نونها رو از ایشون بگیرم و بیارم بزارم روی سفره که نان ها را گرفتن و خم شدن کمر از سنگینی بار نانها و ندیدن زیر پا به دلیل زیاد بودن تعداد نانها و رفتن روی سفره همان و سر خوردن و واژگون شدن همانناراحت...بلهههههههههه با اجازتون چنان خوردم زمین که زانوی چپم به داخل خم شد و بغلش محکم با زمین اصابت نمود...البته در همون لحظه که داشتم می افتادم با خودم فکر کردم که زود بلند شم و خودم شروع کنم به خندیدن که همکارام معذب نباشند و بتونن با خیال راحت بهم بخندندنیشخند اما اونقدر زانوم درد گرفته بود که بی اختیار اشکهام سرازیر شده بودندگریه...خلاصه اومدم توی اتاق و بعد از طی یک سری مراحل غش و ضعف حالم بهتر شد اما تا ساعت 11 بیشتر دوام نیاوردم و رفتم خونه چون نهارم رو هم درست نکرده بودم و مادر شوهرم هم منزل ما تشریف داشتندخجالت... بعداز ظهر حدود ساعت 3 از شدت درد رفتم دکتر و عکس از زانو و خلاصه اینکه گفتند استخوان بغل زانوم ترک خورده و باید برای یک ماه گچ گرفته بشهنگران و بعد هم یک ام آر آی بگیرم که ببینند مینیسک هم آسیب دیده یا نه؟ که بعد از ام آر آی مشخص شد مینیسک سالمه ولی تاندون به شدت کشیده شدهگریه...و اینگونه شد که از مچ پا تا بالای زانو رفت توی گچ استرس هفته سوم هم رفتم دکتر که گفت میتونم گچ پامو باز کنم ولی تازه دردسرهام شروع شد چون پام اصلا خم نمیشد و خیلی درد می کرد و الان هم بعد از 2 هفته باز کردن گچ و فیزیوتراپی رفتن هنوز از پله ها نمیتونم راحت بالا و پایین برم یا روی زمین بشینم...فردای روزی که گچ رو باز کردم خواهرشوهرم و دخترش از گنبد اومدند پیشمون و دوشنبه بعدش هم برادر شوهرم و عروس خانم(جاری) با یک خواهرشوهر دیگم از مشهد اومدند و تا 5 شنبه اینجا بودند و بهمون خیلی خیلی خوش گذشتقلب...از شنبه هفته پیش هم خودم اومدم اداره و حسابی سرم شلوغهکلافه...کیارش هم این مدت خیلی خوش به حالش بود صبح ها که میرفت مدرسه و ظهرها هم میومد خونه خودمون و خیلی براش خوشایند بود که من توی خونه هستمماچ... این هم از اتفاقاتی که این مدت بر ما گذشتبغل.

پ.ن.1:کیارش خیلی مدرسش رو دوست داره و روزهایی که بهشون تکلیف میدن تا از راه میرسه اول اونها رو انجام میده بعد میره سراغ بازی و تی ویماچ... معلمشون هم خیلی زحمت میکشند و خیلی خوب بهشون آموزش میدن اونقدر که کیارش به راحتی سوالهای کتاب کار ریاضی اول دبستان رو جواب میده و حل میکنهمژه...البته بعضی ها نظرشون اینه که تکلیف و آموزش در این حد برای بچه های آمادگی مناسب نیست و حتی آموزش و پرورش هم ممنوع کرده ولی به نظر من خیلی خوبه و راضی هستماز خود راضی

پ.ن.2: زمانه جون خیلی خیلی ممنون به خاطر اینکه به یاد من بودی و روز عید باهام تماس گرفتیماچ...خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردی عزیزمقلب


کلمات کلیدی:
 
عید قربان مبارک
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  

عید قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین، عید سرسپردگی و بندگی، عید نزدیک شدن دلها به قرب الهی، روز اوج و تجلی ایثار ابراهیمی، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کردیم قربانى کنیم تا سبکبال شویم.

زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم.


کلمات کلیدی:
 
تولد
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

مثل پارسال باز هم تولد کیارش در مهر ماه برگزار شدزبان...آخه مرداد معمولا فصل مسافرت هستش و امسال هم به خاطر ماه رمضون همه زودتر رفتند سفر بعدش هم که خب ماه رمضون اومد و بعد هم خودمون رفتیم مشهد و این شد که تولد موند و همه هم هر وقت ما رو میدیدند سراغ تولد رو می گرفتند تا بالاخره طلسمش شکست و تولد برگزار شدبغل...

کیکش رو خودش انتخاب کرد و Snoopy بودبازنده...

باز هم مثل سال گذشته کیارش اینقدر برای بریدن کیک و باز کردن کادوها عجله کرد که کلی از کارهایی که قرار بود انجام بدم یادم رفتنگران...دو ساله من به تعداد بچه ها کلاه میخرم و یادم میره بدم بهشون یا مثلا از این برفهای شادی که مثل نوار میاد بیرون میخرم و یادم میره استفاده کنم، امسال حتی آهنگ تولد رو هم فرصت نداد بزارم واسش وووومتفکر....

وقتی میخواست کیک رو ببره گفت اول میخوام با چاقو برقصم و بعد هم که رقصش تموم شد رفت کیکو بریدتعجب(فکر کنم از اثرات مراسم عروسیه عموش باشهخنده)...

مهمونهامون حدود 45-46 نفر بودند و همه هم کلی زحمت کشیده بودند و کلی ما و کیارش رو مشعوف کردندماچ(کادوهای نقدی ما رونیشخند و لباس و اسباب بازی کیارش روچشمک)

روز قبلش همراه بابا مهدی همه خریدها رو انجام دادیم و شام هم پلو با فسنجون و باقالی پلو با مرغ و بزقرمه درست کردمبغل...

به هر حال به نظرم مهمونیه خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت...امیدوارم مهمونامون هم بهشون خوش گذشته باشهلبخند...جای همه اونایی که نبودن خیلی خالی بودقلب...

پینوشت 1: نمیدونم چرا کامپیوترمون دوربین رو نمیشناسه و هنوز نتونستیم عکسها رو منتقل کنیمسوال...

پینوشت 2: مریم عزیزم، نگین جون و دوستان خوب بلاگفایی من نمیتونم واستون کامنت بذارم چون کد امنیتی رو به من نشون نمیدهناراحت...ولی همیشه میام و میخونمتونقلب...

پینوشت 3: 4 آبان تولد ثمین عزیزم بودتشویق...ثمین گلم تولدت مبارکهورا...خیلی دوستت داریم  و برات بهترین ها رو آرزومندیمقلبماچ


کلمات کلیدی:
 
بوی ماه مهر ماه مهربان+ بعداٌ نوشت
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  

سلام دوستان عزیز و مهربونقلب

باز هم مهر از راه رسید همراه با بوی خوش مدرسه...چقدر این روزها دلم میخواست محصل باشمبغل...

طبق معمول دیر اومدم و خبرهام بیات شدن اما به هر حال اینجا ثبتشون خواهم کردزبان

از خبر جدید شروع میکنم که مدرسه ای شدن گل پسرم هستماچ...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کیارش ما امسال وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و رفت پیش دبستانی و حال و هوای شروع سال تحصیلی رو بعد از سالها برامون به ارمغان آوردبغل...دیروز صبح خیلی خوب و خوش اخلاق بیدار شد و بعد از خوردن کمی صبحانه لباس فرمش رو پوشید و با هم رفتیم مدرسهقلب...مراسم آغاز سال تحصیلی ساعت 8 شروع شد و تا 9 ادامه داشت و بعد هم بچه ها رفتند سر کلاساشون که طبق لیست اعلام شده بود

کیارش و دوستانش

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

و مهدی و کیارش و دینا

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

البته در مورد کلاس کیارش یک مشکلی پیش اومده و ما همچنان پیگیر هستیم که اگه بشه کلاسش رو عوض کنیممتفکر...آخه همه بچه های مهدشون با هم معرفی شدن به دبستان و حالا هم همشون توی یک کلاس هستند غیر از کیارش و سه نفر دیگهدل شکسته...ما و بیشتر خودش از این بابت راضی نیستیم و دیروز هم با کمی گریه رفت نشست سر کلاسشگریه...اولش هم که نمی رفت و رفته بود تو کلاسی که دوستانش اونجا بودند و با گریه از اون کلاس آوردیمش بیروننگران...خلاصه با اینکه اولش برامون خیلی خوب شروع شد و خوشحال بودیم بعدش کلی حالمون گرفته شد و همچنان هم ادامه داره...امروز صبح هم دوباره رفتم مدرسه که مدیرشون نیومده بود و با معاونشون صحبت کردم...حالا ببینیم چی میشهمتفکر...

در مورد خبر بیات شده هم باید بگم 5شنبه 9 شهریور رفتیم سفر به ولایت پدر برای شرکت در جشن عروسی عمو هادیهورا

در مسیر رفتن به مشهد

هورا

کیارش و علیرضا 

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

یک هفته زودتر رفتیم برای اینکه کلی خرید داشتیم که گذاشته بودیم اونجا انجام بدیم و نتیجه این شد که 4 روز اول پدرمون حسابی دراومد و از صبح ساعت 9:30-10 می رفتیم بیرون تا 3 بعد از ظهر و عصرها هم از 5و6 تا 11- 12 شب تا تونستیم خریدهامون رو کامل کنیماوه...15 شهریور مراسم حنابندون بود که خیلی بهمون خوش گذشت و 16 ام هم عروسی که اون هم خیلی خوب برگزار شد و 17 هم پاتختی بودبغل

نیلوفر-کیارش-علی

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کیارش هم همچنان دلباخته عروس خانمخنده ...توی مراسم عروسی نتونستم ازش عکس بگیرم چون یک لحظه آروم و قرار نداشت و باغی که عروسی توش برگزار شد یک محوطه بازی برای بچه ها داشت که دیگه نمیشد گیرشون آورد و همش در حال بازی بودنداز خود راضی...یک هفته بعد از مراسم هم ما اونجا موندیم و جمعه 25 شهریور برگشتیم...کلا سفرمون خوب بود و خیلی خوش گذشت بهمون انرژی دادقلب...

پ.ن.1: در پی جشن عروسی و جو گیر شدن بچه ها برای عروس و دوماد شدن نیلوفر دختر عمه کیارش بهش میگفت من میخوام باهات ازدواج کنمنیشخند...کیارش هم میگفت نمیشه چون من میخوام با یامین (همکلاسی مهدش که کلی خیلی با هم صمیمی هستند) ازدباج کنمخنده...باز نیلوفر داد میزد و گریه که نه الا و بلا باید با من ازدواج کنی و کیارش هم میگفت نمیشه آخه من از یامین خواستگاری کردم و وقتی از یکی خواستگاری کنی دیگه نمیشه با یکی دیگه ازباج کنیتعجب...بعد از چند بار که نیلوفر تقاضای ازدواج کرد و کیارش هم کلافه شده بود بهش گفت ببین من نمیتونم تو رو ببرم خونمون چون شما باید برین گنبد و بعد هم من زیاد پول ندارم حالا اگه پول داشتم و تونستم تو رو هم میام میگیرمقهقهه...

 پ.ن.2: وقتی میرفتیم خرید کیارش رو با خودمون نمی بردیم ولی 2 بار مجبور شدیم ببریمش چون میخواستیم واسه خودش خرید کنیم و از اونجاییکه مراکز خرید پروما و الماس شرق شهر بازی و سرزمین عجایب داره مجبور بودیم یه سر هم به اونجاها بزنیم و یک بار هم بعد از مراسم با عمه و علی و نیلوفر رفتیمبغل...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

پ.ن.3: سینما 5 بعدی هم رفتیم که همون دقیقه اول ترسید و من و کیارش اومدیم بیرونخنده

بعداٌنوشت: امروز صبح (5/7/90) مامانم و خانم همسایشون که با مدیر مدرسه آشنا بودند رفتند مدرسه و بالاخره کلاس کیارش رو عوض کردندهورابازندهواقعا دستشون درد نکنهقلب خیالم راحت شد از اینکه حقمو گرفتماز خود راضی تا اینا باشن با پارتی بازی، نورچشماشون رو به جای بچه های ما ثبت نام نکنندشیطانوقتی رفتم دنبالش خیلی خوشحال بود و مدیر و معاون هم بهم گفتند از فردا بره سر اون کلاس بشینهبغل البته به خاطر اینکه بقیه والدین اعتراض نکنند مجبور شدند اون سه نفر دیگه رو هم که شرایط کیارش رو داشتند جابجا کنندنیشخند


کلمات کلیدی:
 
عید سعید فطر مبارک
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  

سلام به همه دوستان عزیز، طاعات و عباداتتون قبول و عید هم پیشاپیش بر همه مبارکقلب... خیلی وقته که نوشتنم نمیاد و همین باعث شده وبلاگ گل پسرم دیر به دیر آپ بشه و  شیرین کاریا و خوش زبونیاش اینجا ثبت نشه که البته هدف از ایجاد وبلاگ هم همین بوده و ما خیلی از هدفمون فاصله گرفتیمزبان...

تقریبا اوایل تیرماه من و کیارش یک سفر یک هفته ای به تهران داشتیم و علتش هم ماموریت من بود که اینبار از بس کیارش گفت من دوست دارم بدونم ماموریت چیه و چه شکلیهمتفکر با خودم بردمش...ماموریت ما هم برای شرکت در نمایشگاه بود که طفلک بچه ام از صبح ساعت 9:30-10 تا 8 شب با من میومد نمایشگاه (مصلی امام) و حسابی خسته میشد و شانس ما هم اون هفته تهران خیلی خیلی گرم بودکلافه...چون من با یکی از همکارام با هم رفته بودیم برامون هتل گرفته بودند که دو سه روز آخر بارمون رو بستیم و رفتیم خونه دخترخاله ام(همه فامیل از دستمون شاکی بودند ولی چون هتل صبحها میومدند دنبالمون برام راحت تر بودبغل)...یک شب هم با خاله فیرزوه و کمند جون رفتیم سرزمین عجایب که به بچه ها حسابی خوش گذشت و البته به ما چون به هوای اونا ما هم سوار همه چی شدیمنیشخند...

از اول مرداد هم تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شد تا 12 شهریور و در نتیجه مهد هم تعطیل شد...البته من امسال به خاطر اینکه از 10 شهریور میخوایم بریم سفر فقط 5 روز نرفتم اداره و بقیه اش رو شیفت بودم و کیارش صبح ها میرفت خونه مامانم و با نگین و ثمین حسابی بازی میکرد و چون با هم کلاس ژیمناستیک میرفتند تمرین هم می کردنداز خود راضی...

از حالا خوشحاله و روز و شبها رو میشمره که روز 5شنبه برسه و بریم مشهدهورا...عروسی 16 شهریوره و ما زودتر میریم چون کلی خرید داریم که امیدوارم توی دو سه روز وقت بشه خریدهامون رو انجام بدیماسترس...

باز هم عید سعید فطر رو به همه تبریک میگم و از طرف همه دوستان خوبم نایب الزیاره خواهم بودقلب...

انشالله پست بعدی بعد از برگشتنمون از سفر خواهد بود با اخبار عروسی و عکسچشمک


کلمات کلیدی:
 
نازنینم تولدت مبارک
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  

سلام به همه دوستان خوب و مهربونقلب

به پنجمین جشن تولد کیارش نازم خیلی خیلی خوش اومدینهورالبخند

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد

 دلبندم سالروز شکفتنت مبارک

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بفرمایید کیک...نوش جان

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونها پر از نور و پرندس
تو قلبها پر عشقه، رو لبها پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است
واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از آینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم راقلب
در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!
خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگربغل
آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده
که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است که میزند با هر تپش فریاد عشق

فرزند نازنینم تولدت مبارک ماچ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزمان روز شکفتنت.

تولدت مبارک زیبای ماقلب

من و بابا بینهایت دوستت داریمماچ

 پ.ن.1: از ونجاییکه مرداد مثل همیشه، ماه سفرهای تابستونیه  انشالله جشن تولد کیارش میمونه واسه بعدبغل

پ.ن.2: یادش به خیر 5 سال پیش مثل امروز چقدر استرس داشتم و در عین حال چقدر شاد بودمزبان

پ.ن.3:تعطیلات تابستونیه ادارمون شروع شده اما این هفته من شیفتم و صبح ها کیارش میره خونه مامانملبخند

پ.ن.4: برای بیشتر وبلاگهای بلاگفا نمیتونم کامنت بذارم چون کد امنیتی رو نشون نمیدهناراحت


کلمات کلیدی:
 
روز پدر مبارک+ماموریت مامان
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸  

بهترینها را برایت، بهترینها در نگاهت، آسمان را از برای با تو بودن دوست دارم ماچ.

پدرم نام تو تکیه گاه من است ، با بودنت باعث بودن من باش قلب.

ولادت با سعادت مولای عاشقان امیر مومنان حضرت علی(ع) بر همسر مهربون و پدر شوهر خوبم هم مبارک بادقلب

پ.ن.1: هفته گذشته دوشنبه شب ساعت 10:20 رفتم تهران ماموریت بدون گل پسرم...خیلی برام سخت بود و  همش بغض داشتم و چند بار هم تصمیم گرفتم با خودم ببرمش ولی چون یک روزه میخواستم برم دیدم صرف نداره و ممکنه خودش بیشتر اذیت بشهبغل

پ.ن.2: دیروز بهم میگه وقتی شما رو رسوندیم فرودگاه و برگشتیم خونه من خیلی گریه کردم چون دلم واستون تنگ شده بوددل شکسته. الهی قربونت برم که نخواستی جلوی من گریه کنی که ناراحت بشمماچ.

پ.ن.3: مریم گلم از مهمون نوازیه گرمت خیلی خیلی ممنونقلب...بینهایت بهم خوش گذشت و با یادآوری لحظات بودن در کنارت همش لبخند روی لبمهلبخند...دوست خوبم همیشه شاد باشی. صبای گلم از تو هم ممنونم به خاطر غذای خوشمزه ای که واسم درست کردیماچ (اسم غذا رو به خاطر اینکه کار و بار مامانت کساد نشه ننوشتمچشمک).

این هم حسن ختام این پست برای اینکه بدون عکس نباشه...این عکس وقتی رفته بودیم مشهد گرفته شدهبغل(برای دیدن عکس در ابعاد واقعی، بر روی آن کلیک کنید)

4duiqxl3drv3gzdik5xx.jpg


کلمات کلیدی: